عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعهای بر خاک ریخت
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانهای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد
هم به چشم خود جمال خود بدید
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنهای در پیر و در برنا نهاد
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
نور خود در دیدهٔ بینا نهاد
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد